دوست دارم

۳۷ ثانیه از نوحه فوق العاده زیبا از بنی فاطمه به فرمت Mp3 و به حجم ۶۰۶ کیلوبایت
۵۷ ثانیه از نوحه زیبا از بنی فاطمه به فرمت mp3 و به حجم ۹۱۲ کیلوبایت
۴۰ ثانیه از نوحه زیبا از هلالی به فرمت mp3 و به حجم ۶۴۱ کیلوبایت
۵۳ ثانیه از نوحه عالی از کریمی به فرمت mp3 و به حجم ۸۵۵ کیلوبایت
۴۰ ثانیه نوحه زیبا با صدای کریمی به فرمت mp3 و به حجم ۶۵۴ کیلوبایت
خواهرادر مرگ من افغان مکن شیون مزن
پیش خواهر حرفی از مردن مـــــزن برادرا
آن کهنه پیراهن که میدانــــــــی بیا خواهرا
یوسفا دیگر دم از آن پاره پیراهن مــــــــزن
خواهرا این آخرین بار است میدان مــــیروم
ز پی ام بیرون میا حرفی تو با دشمن مزن
چون که بر روی زمین میــــافتم اندر قتلگاه
صبر کن زاری مکن بر چهره و تن مــــــزن
چون به روی سینه ام دشمن نشیند صبر کن
ای برادر آتش بر جای ازین مــــــــــــــــــزن
چون سرم را ازقفا دشمن کند خواهر جــــــدا
لطمه بر رخسار خود در پیش مرد و زن مزن
صبر کن چون آتش اندر خیمه ها می افکنند
کودکان را جمع کن یک جا ولی شیون مزن
زینت آلات زنان را دشمنان خواهند بـــــرد
دخترانم را طلا بر گوش و برگردن مـــزن
خواهرا چون تازیانه میزنندت دشمنــــــــــــان
صبر کن هرگز مگو این ضربه ها بر من مزن
صبر کن اندر اسارت چون برندت کو به کو
بر ملا گریان مشو افغان به هر بر من مزن
گیرم این قلب صبورم آهنین باشد«حسین»
این همه پتک گران بر فرق این آهن مزن
باد گلریز خزان در کربلا بنگر«حسان»
شبنم اشکت به جز بر خاک این گلشن مزن
از سحر

ازسحر
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
- - - - - - - - - - - - - -
داستان این دفعه وبلاگ ، توسط خانم مرجان کشاورزی نوشته شده بود و کار خود من نبود . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .
حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید .
دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق 
بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد 
تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها 
به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق
لذت مي برند 
تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا 
به فنا شده هاوتباه شده ها 
و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام
و باطني شوريده دارند
فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم
را با او قسمت کنم؟فقط سکوت بود و سکوت و
ازآن زمان ، تنهاييم را با سکوت قسمت مي کنم،امشب 
وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.دلم غمگين
است و جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند و 
مي ميرند،لحظه هايم پر شده از احساس
مرگ و تنهايي و سکوت
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه بیدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق 
بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد 
تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها 
به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق
لذت مي برند 
تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا 
به فنا شده هاوتباه شده ها 
و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام
و باطني شوريده دارند
فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم
را با او قسمت کنم؟فقط سکوت بود و سکوت و
ازآن زمان ، تنهاييم را با سکوت قسمت مي کنم،امشب 
وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.دلم غمگين
است و جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند و 
مي ميرند،لحظه هايم پر شده از احساس
مرگ و تنهايي و سکوت
از سحر
از سحر